#احادیث-داستانی
? شیعیان ما در گذشته، بهترینِ مردمان بودند
▫️عدّه ای از شیعیان #امام_صادق_علیه_السلام از کوفه نزد او آمدند تا از ایشان، حدیث بشنوند و دانش برگیرند. مدّتی در مدینه ماندند و از محضر امام(ع) حدیث و دانش اندوختند. زمان رفتن … به حضور ایشان رسیدند، یکی از آنها گفت: ای پسر پیامبر خدا! ما را سفارش کن.
?فرمود: «سفارش می کنم شما را به پرواداری از خدا، و فرمان بُرداری از او، و دوری کردن از نافرمانی او، و باز گرداندن امانت به کسی که امانت به شما سپرده است، و خوش رفتاری با کسی که با او هم نشینی می کنید، و این که دعوتگرانی خاموش باشید».
▫️گفتند: ای پسر پیامبر خدا! چگونه با سکوت خویش، به شما دعوت کنیم؟
?فرمود: «به آنچه شما را فرمان می دهیم، یعنی اطاعت از خدا، عمل کنید، و از نافرمانی خدا، باز ایستید، و با مردم، به راستی و داد رفتار کنید، امانتدار باشید، امر به معروف و نهی از منکر کنید، و مردم از شما جز خوبی نبینند. پس هرگاه شما را چنین دیدند، می گویند: اینان، پیروان فلانی اند. رحمت خدا بر فلانی (جعفر بن محمّد) که چه نیکو یارانش را تربیت کرده است و به حقّانیت ما پی می برند، و به سوی آن می شتابند.
?… پیروان و شیعیان ما در گذشته، بهترینِ مردمان بودند. اگر امام جماعت مسجد محلّه ای بود، از آنان بود، …، اگر امانتداری بود، از آنان بود، و اگر در میان مردم، عالمی بود که در امور دین و مصالح زندگی شان به او مراجعه می کردند، از ایشان بود. پس شما نیز چنین باشید.
?ما را محبوب مردم گردانید، و در نزد آنان، منفورمان مسازید».
?دانشنامه قرآن و حدیث، ج ۷، ص ۳۷۶.?
#قصه ای-دلبری
#عاشقانہهاےالهے…♥|
بعد از هیئت رایه العباس، با لیوان چاے روے سکوے وسط خیابان منتظرم مےایستاد?
وقتے چاے و قند را بہ من تعارف مےکرد، حتے بچہ مذهبےها هم نگاه مےکردند?
چند دفعہ دیدم خانمهاے مسنتر تشویقش کردند و بعضیے هایشان بہ شوهرشان مےگفتند: حاج آقا یاد بگیر! از تو کوچیک تره!??
ابراز محبت هاے این چنینے مےکرد و نظر بقیہ هم برایش مهم نبود حتے مےگفت :دیگران باید این کارها رو یاد بگیرن!
ولے خیلی بدش مےآمد از زن و مرد هایی کہ در خیابان دست در دست هم راه مےروند.
میگفت:مگہ اینا خونہ و زندگے ندارن؟!
اعتقادش این بود که با خط کش اسلام کار کند??☺️
?| #شهید_محمدحسین_محمدخانے
?| #قصہ_دلبرے
═• ⚜️⚜️•═
#داستان دعا برای همه
?❄️زن کشاورزی بیمار شد.
کشاورز به سراغ مرد مقدسی رفت و از او خواست برای سلامتی زنش دعا کند.
راهب دست به دعا برداشت و از خدا خواست همه ی بیماران را شفا بخشد. ناگهان کشاورز دعای او را قطع کرد و گفت:« صبر کنید. از شما خواستم برای زنم دعا کنید؛ اما شما برای همهی مریض ها دعا می کنید.»
?راهب گفت:« برای زنت دعا می کنم.»
کشاورز گفت:« اما برای همه دعا کردید. با این دعا، ممکن است حال همسایه ام که مریض است، خوب شود و من اصلا از او خوشم نمی آید.» راهب گفت:« تو چیزی از درمان نمی دانی. وقتی برای همه دعا می کنم، دعاهای خودم را با دعاهای هزاران نفر دیگری که همین الان برای بیماران خود دعا می کنند، متحد می کنم.
وقتی این دعاها با هم متحد شوند، چنان نیرویی می یابند که تا درگاه خدا می رسند و سود آن نصیب همگان می شود.
?دعاهای جدا جدا و منفرد، نیروی چندانی ندارند و به جایی نمی رسند.»
????
#داستان-اخلاقی
? گنجشکی به خدا گفت: لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگیم، سر پناه بی کسیام بود، طوفان تو آن را از من گرفت! کجای دنیای تو را گرفته بودم؟
☀️ خدا در جواب گفت: ماری در راه لانه ات بود. تو خواب بودی، باد و باران را گفتم لانه ات را واژگون کند، آنگاه تو از کمین مار پر گشودی.
? چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنیام برخواستی!
#داستان فوق العاده زیبا
✍مرحوم حضرت آیت الله العظمی میرزا جواد انصاری همدانی(رضوان الله تعالی علیه) نقل می فرمودند:
?من در یکی از خیابان های همدان عبور می کردم،دیدم جنازه ای را به دوش گرفته و به سمت قبرستان می برند و جمعی او را تشییع مینمودند.?
?ولی از جنبه ملکوتی او را به سمت یک تاریکی مبهم و عمیقی می برند و روح این مرد متوفی در بالای جنازه می رفت و پیوسته می خواست فریاد کند:ای خدا،مرا نجات بده،مرا اینجا نبرند.?
?ولی زبانش به نام خدا جاری نمی شد.
?آن وقت رو می کرد به مردم و می گفت:ای مردم مرا نجات دهید،نگذارید مرا ببرند ولی صدایش به گوش کسی نمی رسید.
من صاحب جنازه را می شناختم،اهل همدان بود و او حاکم ستمگری بود.??
?منبع:کرامات و حکایات عاشقان خدا جلد اول ص 149
•┈┈••••✾•?•✾•••┈┈•
•┈┈••••✾•?•✾•••┈┈•