"شعر زیبای بر مزارم بنویسید"
بر مزارم بنویسید حسینی بودم
نوکرش بودم عمری ره او پیمودم
پدرم گفت حسین تا که بگویم گفتم
روز محشر بپذیرد مرا خشنودم
______________________
بر مزارم بنویسید که خادم بودم
روز و شب روضه ارباب دمادم بودم
ای حسین خون خداجان علی دستم گیر
چونکه برعشق شما محکم و قائم بودم
______________________
بر مزارم بنویسید مسلمان بودم
عاشق مکتب اسلام و به قرآن بودم
مادرم گفت حسینی شدم و نوکر او
من در این راه ز جان پیرو ایشان بودم
______________________
بر مزارم بنویسید که مهمان بودم
چند روزی به تن خویش به زندان بودم
آمدم پاک ولی رفتم از آن آلوده
وقت رفتن به خدا سخت پشیمان بودم _____________________
بر مزارم بنویسید مسافر بودم
از جهان رفتم و با عشق حسین آسودم
دارم امید شفاعت ز حسین زهرا
گر نگاهم نکند وای یقین مردودم
_____________________
بر مزارم بنویسید که ذاکر بودم
هرکجا بزم حسین بود که حاضر بودم
دم ز او میزدم و نوحه گری کارم بود
بیقرار از مددش گشته و شاکر بودم ______________________
بیقرار اصفهانی
شیعیان ابوسفیان
«ای برادر، تو کشته روز جمعه هستی یا دوشنبه؟»
لشکر کفر، نه شیعیان علی بودند و نه شیعیان امام حسین. آنها شیعیان ابوسفیان بودند. از بغضشان معلوم بود. اساس آمدنشان نه برای خوشامد یزید بود و نه برای ترس از ابنزیاد. بغض و کینه از آنها قاتل ساخته بود. با کینه و بغض آمده بودند و مقابل بهترین مردم ایستاده بودند، کینه و بغضی که پیشینه تاریخی داشت و اساسش در تحریف بود.
۱۰ محرم ۶۱ هجری. اصحابش که شهید شدند و او یکه و تنها شد، رو به لشکر کفر کرد. فرمود: «برای چه با من می جنگید؟ سنتی را تغییر دادهام؟ شریعتی را دگرگون ساختهام؟ حقی را ناحق کردهام؟».
کور و کر بودند. تنهایی او را میدیدند. حتی برخیشان بر غربتش هم گریه کرده بودند، اما مال حرام شکمشان را پر کرده بود. بغض، خون جلوی چشمشان شده بود. گفتند: «انا نقاتلک بغضا منا لأبیک و ما فعل بأشیاخنا یوم بدر و حنین؛ یعنی به خاطر کینهای که از پدرت داریم با تو میجنگیم، چرا که او در بدر و حنین و بزرگان ما را کشته است».
و چون از کار گذشت، خواهرش سر بر بدن برادر گذاشت و فریاد برآورد و شکایت پیش رسول الله برد. فرمود:« پدرم به فداى آن کسى که روز دوشنبه خیمههایش غارت شد».
ارباب ما، در روز دوشنبه به شهادت نرسید، اما دوشنبه تاریخی بود که عاشورا را آفرید. جایی دورتر از کوفه و کربلا. در مدینه، در محلی که به سقیفه بنی ساعده معروف است. در زمانی که هنوز پیامبر را دفن نکرده بودند، عاشورا را آفریدند و امام ما را شهید کردند. دقیقا روزی که بر دستور خدا و وصیت پیامبر نه آوردند و بنای تحریف را در امت او گذاشتند. دقیقا همان روزی که حق را به ناحق دادند و داغی را بر دل شیعه گذاشتند. آن روز، همان روز سیاه، روز دوشنبه بود…
شهادت او، بغضی تاریخی داشت. بغضی که جز با تحریف تاریخ به دست نیامده بود و دشمنیای که اساسش بدعت و حسادت بود.
سلام بر او، بر او که کشته حسادت دنیا شد. سلام بر او که بعد از هزاران سال همچنان غریب است. سلام بر او که داغ او سرد نخواهد شد. سلام بر او، سلام بر کشته روز دوشنبه…
#شب_دهم
💚اللهم عجل لولیک الفرج 🤲
ای وای، محرم شد......
ای وای محرم شده و خامنهای نیست
همصحبت ما غم شده و خامنهای نیست
سالی دگر آغاز شد و حنجرههامان
با مرثیه همدم شده و خامنهای نیست
ای وای که بار دگر این سینهی مجروح
محتاج به مرهم شده و خامنهای نیست
هم جان من آمد به لبم هم جگرم سوخت
هم قامت من خم شده و خامنهای نیست
در شام غریبان به شمار سپه شام
از طاقت من کم شده و خامنهای نیست
مانند زمانی که به خون خفت اباالفضل
هنگامهی ماتم شده و خامنهای نیست
از بانگ جگرسوز “علمدار نیامد”
لرزان، تن عالم شده و خامنهای نیست
ایوای که در بیت، حسینیهی عشاق
بی مونس و همدم شده و خامنهای نیست
بر پای اسیران غمش بند یتیمی
چون سلسله محکم شده و خامنهای نیست
تا شعله بگیرد دل من هر طرف، آتش
از طعنه فراهم شده و خامنهای نیست
در سعی و صفای حرمش چشم محبان
چون چشمهی زمزم شده و خامنهای نیست
برخاسته این قوم به هر کوی و خیابان
ایران، همه پرچم شده و خامنهای نیست
در سوگ شهیدان، رخ هر آینه پنهان
در آه دمادم شده و خامنهای نیست
“روزی که نباشد” همه گفتیم محال است
این فرض، مسلم شده و خامنهای نیست
افشین علا
«چشم بر راهِ فتح»
برگی ورق خورد از کتابِ صبر و بیداری،
حریف آمد…
نه با شکوه، که از سرِ استیصال و ناچاری؛
با اهرمهایی که در مشتِ گرهخوردهاش میلرزید.
من، نگاهم به افقهای دیگری بود،
اما…
به حرمتِ آن «عهد» که بسته شد،
به پاسِ «تعهدی» که رئیسِ جمهور بر شانه گرفت،
راه را گشودم.
گفتند که حقِ ملّت و جبههی مقاومت، خطِ قرمز است،
گفتند که زیرِ بارِ زیادهخواهیِ بیگانه نمیروند؛
و من، اجازهی عبور دادم.
اکنون…
من و شما، ای ملّتِ سرافراز،
ایستاده در متنِ تاریخ،
چشم به راهِ تحققِ آن شروطِ سرخ هستیم.
بدانید:
روبهرو نشستن، به معنایِ پذیرشِ حرفِ دشمن نیست؛
که ما اهلِ حماسهایم، نه تسلیم.
در انتظارِ آن نصرتِ بزرگ،
با دعایِ سبزِ «او» که صاحبِ زمان است،
ایران، شکوهِ فتوحات را باز خواهد یافت.
#آقا_سید_مجتبی_خامنه_ای_حفظه_الله
#خلاصه_پیام_رهبری
#رهبر
"شهر به یکبار عوض شد"
ما همه درد نامردی و خیانت را کشیدیم اما این درد و نامردی شاید خیلی کم به خودم و مال و خانوادهام ضربه زده است. با همین خنجر پشت کمر که فقط پوست را خراشید یا کمی رفته بود داخل گوشت تا سالها اشک ریختیم و گریه کردیم و در تنهایی برای این درد عزاداری کردیم و خودمان را جمع میکردیم و خیره شدیم به در و دیوار.
وفکر میکردیم غم ما سنگین ترین غم و خیانت در دنیا بوده، هر چندوقت یکبار میرفتیم سمت دیوار خیره میشدیم به آینه و دنبال موی سفید میگشتیم.اما کسی را میشناسم دوازده تا هجده هزار نفر برایش نامه نوشتند و امضا کردند و گفتند بیا همه کاره ی ما بشو،بیا جان فدایت کنیم. بیا قربان قد و بالای تو و زن و بچهات بشویم بیا کمکمانکن.
آمد تنها هم نیامد با کودک شیرخواره و پسری آمد که شبیهترین پسر به پیامبر بود و با خواهری که لحظه به لحظه حاضر بود برای برادرش جان بدهد،با دخترک هایش و برادری که پناهگاهش بود.
آمد آن چندین هزار نفر هم خوب به استقبالش رفتند.اول پسرعمویش را که آمده بود ببیند این جماعت درست میگویند یا دروغ را شرمسار کردند او را کشتند و زهر تنهایی به او نوشاندند و بعد از پشت بام بزگترین ساختمان پرتش کردند پایین. تا خوب ببیند این جماعت برای مرگش هلهله و شادی میکنند.
یکباره بازار عوض شد، همه چکش و میزدند به آهن و بعدش در آب خیال فرو میکردند و باز در کوره و چکش بر آهن تا خوب حسابی آهن به شکل تیغه در بیاید و حسابی تیز و برنده بشود خوب گوشت و سر ببرد،در هوس غنیمت رفتند در فکر و برای خودشان قصرها ساختند که دورش پر از زن و پول و رقص و آواز است.
عدهای رفتند تیر درست کنند و دنبال چوب خوب برای تیر بودند نخلستان را زیر و رو میکردند نخلستانی که علی خودش آب میداد به درختان و چاه میکند، حالا درختان آن باغ چوب تیر برای گلوی علی اصغر و سینهی پسرش و نوهاش علی اکبر باید باشد و مشک سقا و خجالت ایشان…
حسین در راه بود و نمیدانست برایش چقدر تدارک دیدند و بعضی از زنان به شوهرشان میگفتند مواظب باش خون پسر پیغمبر را نریزی عقب باش و فقط برای غنیمت برو شنیدم النگو،گوشوارههای خوبی زنان و دخترانشان دارند.
حسین در راه بود و همین فردا میرسید کربلا اما نمیدانست از شام و جاهای دیگر نمیآیند برای کشتن او همان کسانی میآیند که برایش نامه فرستادند و او در راه بوی خون نامهها را میشنید اما میخندید به روزگار که پول و مقام آدمیزاد را عوض میکند.حسین در راه است، موهایش سیاه و کمرش صاف بدون هیچ انحنا پیراهنش تمییز بدون خون است.
همه خوشحال و خندان، از چشم کسی اشک مثل باران نمیبارد. صورت کسی زخمی و سیاه و کبود نیست.صدای غل و زنجیر در حلزونی گوش کسی نمیخورد به جایش صدای خندههای علی اصغر در کاروان میپیچد،علی اکبر همدوش پدر است و دستهای قوی ابوالفضل علم را گرفته و چشمهایش به دنبال آب و استراحتگاه است و زنان کجاوه سوار روی شتر قصهها و حرفها تعریف میکنند و دخترها گوشواره هایشان را نشان یکدیگر میدهند.
حسین در راه بود و نه تنها و نه با لشکر با خانوادهاش.حسین در راه بود و قلم من با اشک مینویسد،حسین کاش در راه نبود. بشکند قلمی که نوشت حسین به کربلا رسید…
