#روضه-سوزناک-دهه-سوم
#روضه_دهه_سوم
عیسی شدی که این همه بالا ببینمت
بالای دست مردم دنیا ببینمت
بعد از گذشت چند شب از روز رفتنت
راضی نمیشود دلم الاّ ببینمت
اما چه فایده خودت اصلا بگو حسین
وقتی نمیشناسمت آیا ببینمت؟
امروز که شلوغی مردم امان نداد
کاری کنای عزیز که فردا ببینمت
شبها چه دیر میگذردای حسین من
ای کاش زود صبح شود تا ببینمت
حالا هلال تو سر نیزه طلوع کرد
تا ما رأیت إلا جمیلا ببینمت
گفتی سر تو را ته خورجین گذاشتند
چه خوب شد نبودهام آنجا ببینمت
تو سنگ میخوری و سرت پرت میشود
انصاف نیست بین گذرها ببینمت
فعلاً مپرس طرز ورود مرا به شهر
بگذار گوشهای تک و تنها ببینمت
▪️شعر از علي اكبر لطيفيان
#آجرک_الله_یا_صاحب_الزمان
#التماس_دعا
?✨?✨?✨?✨?✨
#تلنگر
#کلام-شهید⚠️
طوری #تَلاش کنید کِه اگر روزی
#امام زمان عج فرمودند:
” یه سرباز #متخصص میخام☝️
بفرمایند ؛ فلانی بیاید “
سربازی کِه هیچ #کارایـی
نداشته باشه بدردِ اقا نمیخوره..
برید #آمادگیِ جسمانیِ
خودتون رو ببرید بالا✅
مومن باشید..
همراه با آمادگیِ جسمانی…♥️
#شهیدحسینمغزغلامے
#اللھم_عجل_لولیک_الفرج
•┈┈••••✾•?•✾•••┈┈•
•┈┈••••✾•?•✾•••┈┈•
#شیخ رجبعلی خیاط
•﷽•
اگـر چشـم بـراے خـدا ڪار ڪـند ؛
عَــینُاللّــه مےشـود ?
اگـر گـوش بـراے خـداڪـارڪـند ؛
اُذُنُاللّــه مےشـود ☺️
اگـر دسـت بـراے خـدا ڪـارڪـند ؛
یَـدُاللّــه مےشـــود ?
تـا مےرسـد بــه
قلــــب ، ڪه جـاے خـــدا مےشــود .?
#شیخ_رجبعلے_خیاط
•←?
#محرم?
#تلنگر بسیار جالب
#تلنگرانه ?
?وقتی داری روزهای سختی رو میگذرونی
متعجبی که پس خدا کجاست ….!
اینو همیشه یادت باشه که ….
استاد موقع امتحان سکوت میکنه …?
#یا_اَنیسـ_مَن_لاٰ_اَنیسـَ_لَه?
#طنز-جبهه
*⚘﷽?
طلبه های جوان?آمده بودند برای #بازدید?
۳۰ نفری از جبهه بودند.
#شب که خوابیده ?بودیم
دوسه نفربیدارم کردند?
وشروع کردند به پرسیدن سوال های مسخره و الکی!?
مثلا میگفتند:
#قرمز چه رنگیه برادر؟!?
#عصبی شده بودم?.
گقتند:
بابابی خیال!?
توکه بیدارشدی
#حرص نخور بیا بریم یکی دیگه رو #بیدار کنیم!?
دیدم بد هم نمیگویند??☺️
خلاصه همین طوری سی نفررابیدارکردیم!??
حالا نصف شبی جماعتی بیدارشدیم و همه مان دنبال شلوغ کاری هستیم!?
قرار شد یک نفر خودش را به مردن بزند و بقیه درمحوطه قرارگاه #تشییعش کنند!??
فوری پارچه سفیدی انداختیم روی محمد رضا
و #قول گرفتیم تحت هرشرایطی ?خودش رانگه دارد!
گذاشتیمش روی #دوش?بچه ها و راه افتادیم?
•| #گریه و زاری!??
یکی میگفت:
ممدرضا !
نامرد چرا رفتیییی؟???
یکی میگفت:
تو قرار نبود شهید شی!
دیگری داد میزد:
#شهیده دیگ چی میگی؟
مگه توجبهه نمرده!
یکی #عربده میکشید?
یکی #غش می کرد?
در مسیر بقیه بچه ها هم اضافه➕میشدند و چون از قضیه با خبر نبودند واقعا گریه ?و شیون راه می انداختند!
گفتیم برویم سمت اتاق #طلبه_ها
#جنازه را بردیم داخل اتاق
این بندگان خدا که فکر میکردند #قضیه جدیه
رفتند وضو گرفتند و نشستند به قران ?خواندن بالای سر #میت
در همین بین من به یکی از بچه ها گفتم :
برو خودت رو روی محمد رضا بینداز ویک
نیشگون محکم بگیر☺️?
رفت گریه کنان پرید روی محمد رضاوگفت:
محمد رضا این قرارمون نبود?
منم میخوام باهات بیااااام?
بعد نیشگونی ?گرفت که محمد رضا ازجا پرید
وچنان جیغی کشید?که هفت هشت نفر از بچه ها از حال رفتند!
ماهم قاه قاه میخندیدیم?????
…..خلاصه آن شب با اینکه #تنبیه ?سختی شدیم ولی حسابیی خندیدیم
#سربازمہدے?
