«از کلاس تا کربلا؛ مناجات با شهید علمالهدی»
خدایا…
در سرمای دیماه، جوانانی بر خاک هویزه افتادند؛ جوانانی که دلشان گرم از عشق تو بود.
در میانشان، سید حسین علمالهدی ایستاده بود؛ دانشجویی با کتابی در دست و ایمانی در دل، که دانشگاه را محراب دید و درس را عبادت.
خدایا، آن روز آسمان لرزید و زمین سرخ شد، اما نام حسین سپید ماند.
او با خون خود نوشت که دانشجو تنها اهل کتاب نیست، بلکه وجدان بیدار جامعه است؛
او نشان داد که علم، بیایمان، بیثمر است؛ و ایمان، بیعلم، بیپایه.
خدایا، شانزدهم دی، روزی شد که دانشگاه به کربلا بدل گشت؛
روزی که دانشجو نه تنها پرسید و اندیشید، بلکه عاشقانه جان داد.
هر سال، این روز، دلها را میلرزاند و اشکها را جاری میکند؛
زیرا یادآور آن است که جوانانی در راه حقیقت قربانی شدند.
خدایا، ما امروز به یاد حسین علمالهدی اشک میریزیم؛
اشکی که نه از اندوه، که از شوق است؛ شوق دیدار با کسانی که راه آزادی را
با خون خود گشودند.
یادشان در دلها زنده است، و صدای خونشان هنوز در گوش تاریخ میپیچد:
«دانشگاه زنده است، دانشجو بیدار است، و حقیقت هرگز نمیمیرد.»
✍🏻طلبه بسیجی خدیجه فتاحی